تبخند




این صندل رسوایی، نطقیست ته کفشم!



بگو بگو...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ


«أَرَی أُسامُرُ لیْلای لَیْلَةَ القَمَر»


                                                                    

 

بگو بگو(دریافت)

به کجا بگریزم؟

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

«از امروزت لذت ببر»، «دیگران را قضاوت نکن»، «همه چیز نسبی است»


گستاخی آنقدر بالا گرفته که کمتر روزی پیدا می شود یک نفر یکی از مزخرفات بالا را حواله ام نکند... خدای من! آدمها چطور می توانند اینقدر وقیح باشند!؟


+ آرزوهای نجیب! اعلام وضعیت کن. مچکر.

حکمت های غمگین 5

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۹ ب.ظ

فرض کنید یک نفر میخواهد خودش را حلقآویز کند. او قبل از گذاشتن حلقه طناب به دور گردنش شیرهای گاز را میبندد. اطمینان از بسته بودن شیرهای گاز برای کسی که میخواهد خودش را خلاص کند منطقی نیست، اما ضروری چرا!؟ زندگی هم مثل مردن پر است از چیزهای اینجوری!... غیرمنطقی، اما ضروری...


گزارش یک تدریس از پیش تعیین شده

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ق.ظ

دیروز اولین روز تدریسم بود. کار جالبی است. مخصوصا سکوتِ وسط حرف ها خیلی حالت فلسفی دارد و کیف می دهد. آدم فکر می کند خیلی شاخ است.


خوب، بد، زشت

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ب.ظ

خدای همه زشتی ها
 خدای من!

خوشه های خشم

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ب.ظ

شاید در یک زمین حاصل خیز دیگر بتوانیم از نو شروع کنیم. در کالیفرنیا، که درخت های میوه فراوان است. از نو شروع خواهیم کرد. اما نمی توانی از نو شروع کنی. فقط یک نوزاد می تواند از تاره به تازه شروع کند. من و تو آخر، ما همانیم که بودیم یک لحظه غیط و خشم و هزارها خاطره، این ما هستیم. این زمین، این زمین سرخ رنگ، ما هستیم؛ سیل و گرد و خاک و سال های خشکی و قحطی، این ما هستیم؛ ما نمی توانیم دوباره شروع کنیم. آن تلخی و تلخکامی را به آن اوراق فروش فروختیم، او همه را خرید، اما ما هنوز هم آن را داریم و وقتی که مالکین به ما گفتند که باید برویم، این ما هستیم، و وقتی تراکتور خانه مان را خراب کرد، آن ما هستیم تا بمیریم. به کالیفرنیا یا هرجای دیگه که برویم...



خوشه های خشم/ جان اشتاین بک/ عبدالحسین شریفیان


افکارم را توی سرم می ریزم و درش را می گذارم. خیالم را از جیبهایم در می آورم و نازک نازک خودم را به دامش می اندازم...



*جی. دی.سلینجر

+ نقاشی کاملا سرقتی است!

یک عاشقانه قدیمی

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ

پدربزرگ و مادربزرگ قبل از ازدواج هفت سال عاشق هم بودند. مادربزرگ که زنده بود یک بار ازش پرسیدم: «چجوری عاشق بابابزرگ شدی؟» باخنده گفت: «اینقدر برام آواز خوند تا گول خوردم!»


(دریافت)

به دوست عزیزم «میم»

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ
میم عزیز!

می دانم که خودت می دانی دنیا چه جای خشمگینی است و این را هم میدانم که می دانی دنیا را جوری ساخته اند که در آن کینه و نفرت بیشتر به کار آدم می آید تا مهر و محبت و با این حال همیشه از اینهمه مهربانی ات تعجب می کنم. فکر کردن غمگین ترین کار در دنیا است و تنهایی بزرگترین رنج در آن و حسرت ها تبحری رازآلود در نشدن دارند و عمر نومیدانه کوتاه است و من هنوز نمی دانم آیا دنیا لایق ما است یا ما لایق آنیم!؟ اما می دانم اینجا هیچ چیز جدی نیست. آدم هایی که می خندند با آدم هایی که نمی خندند سرنوشت مشابهی دارند. بگذار داستان کوتاهی برایت نقل کنم. در جنگ صربستان و هرزگوین سرباز شوخ صربی با ماژیک زیر گلویش نقطه چین کشید و مثل پاکت شیر فلش زد و زیرش نوشت: «از اینجا ببُرید!» من هنوز نمی دانم او به مرگ خندید با به زندگی اما فهمیدم در بدترین شرایط هم می توان همه قطعیت ها را مسخره کرد... میم عزیز! من در زندگی ام به اندازه تو خِرد و تجربه کسب نکردم و شگردم در حرف زدن همیشه انتخاب بدترین کلمات است اما این را جدی می گویم؛ ناراحت نباش.



زنی مو مشکی

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

یک کاسه شیره انگور خوردم با یک نان بربری، دو لیوان چای و بعد هم دو لیوان شیر داغ. شکمم پر شده و خون توی بدنم جریان پیدا کرده. احساس گرما می کنم. بیرون هوا سرد است. هوای تازه از کنار شیشه به درون می آید. آتش بخاری آبی و روشن می سوزد. چندتا فیلم ندیده دارم و چند کتاب نخوانده. «زنی مو مشکی» را می گذارم پخش بشود. همه چیز گرم، مطبوع، دلنشین و رخوت آور است و شب های زمستان را اینگونه بیشتر دوست دارم.


+ سلام

یک روز معمولی

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ
از دیشب دارد باران می آید. توی ریه هام جلبک در آمده و بوی کپک فضا را پر کرده است. با حالت فلسفی جهان شمولی جدیدم و تبحری که فقط در خودم سراغ دارم پتو را کنار می زنم. یکم ناراحتم. ناراحتی جهان شمولی جدیدم است! دم دستم چیزی برای سرگرمی نیست. نه خوردنی پیدا می شود، نه خواندنی. حوصله ام سر می رود. دماغم را پرتاب می کنم سمت بالشت و دست می کنم توی یقه ام تنم را می خارانم. به عینک شکسته ام نگاه می کنم و برای تسلی خاطرم سعی می کنم بیشتر ناراحت شوم. آه... عزیزان من! دنیا پر از ترس، مرگ، بوی جلبک و عینک های شکسته است. به کدامشان می توان خیانت کرد!؟