تبخند




این صندل رسوایی، نطقیست ته کفشم!



یک روز معمولی

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ
از دیشب دارد باران می آید. توی ریه هام جلبک در آمده و بوی کپک فضا را پر کرده است. با حالت فلسفی جهان شمولی جدیدم و تبحری که فقط در خودم سراغ دارم پتو را کنار می زنم. یکم ناراحتم. ناراحتی جهان شمولی جدیدم است! دم دستم چیزی برای سرگرمی نیست. نه خوردنی پیدا می شود، نه خواندنی. حوصله ام سر می رود. دماغم را پرتاب می کنم سمت بالشت و دست می کنم توی یقه ام تنم را می خارانم. به عینک شکسته ام نگاه می کنم و برای تسلی خاطرم سعی می کنم بیشتر ناراحت شوم. آه... عزیزان من! دنیا پر از ترس، مرگ، بوی جلبک و عینک های شکسته است. به کدامشان می توان خیانت کرد!؟

یک عاشقانه خیلی خیلی آرام!

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ


نه نه من عاشق نیستم

دارم تمارض می کنم!


دسته گرگ ها

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۵۶ ب.ظ


دو چیز توی این مملکت تمامی ندارد؛ «آقا زادگی» و «مادرقبحگی»...

نخیر آقا جان! همچه کلاهی که این قماش برایمان دوخته اند به سر من گشاد است...


چهارگانه تابستانی

چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۱ ب.ظ

یک)

روزهایی بوده که ته جیبم هیچ پولی نداشتم. اواخر اسفند یکی دو سال پیش. من و رفیقم. آخر سال بود و کلی طلب داشتیم اما کسی به هیچ جاش نبود... حالا از آن روز هایی که حتی یادم نیست یک سال پیش بوده یا دو سال پیش، بیشتر از هر چیز سیگارهایی که با هم کشیده ایم در خاطرم مانده...


دو)

افسرده نشویم. افسردگی مرگ است. آدم را نابود می کند... اما خشم... خشم آتش است و آتش مقدس است...


سه)
کامو می گوید:
«برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق می خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود. چه کسی، آقای عزیز، چه کسی برای ما برزمین خواهد خفت؟»


چهار) مدتی نیستم. این هم جبرانش!


در زمان های دور و در ولایتی نامعلوم یک مرغ هلندی برای مدتی جنگل زندگی اش را ترک کرده بود تا برای عیادت پدر و مادرش به هلند برود. آن موقع ها چون مرغ ها با پای پیاده به مسافرت می رفتند مرغ قصه ما رفت و برگشتش سه چهار سالی طول کشیده بود. (برای اینکه بتوانید محل تقریبی ولایت نامعلوم را پیدا کنید، باید زمان سه الی چهار سال را در میانگین سرعت مرغ ضرب کنید و دایره ای به مرکز هلند و به شعاع جابجایی رسم کنید تا مکانهای احتمالی که مرغ در آنجا می زیسته مشخص شود)...

یک روز که مرغ از مسافرت به خانه اش برگشت دید که ای دل غافل خرگوش اسبابش را ریخته توی خانه مرغ هلندی و با خانواده اش دارد آنجا زندگی می کند. مرغ هلندی عصبانی شد و به خرگوش توپید:«اینجا خانه من است که تو آمدی. من سال ها اینجا زندگی کرده ام» خرگوش گفت: «برو بابا دلت خوشه. من خودم این خانه را پیدا کرده ام پس مال خودم است. مثل اینکه خبر نداری اینجا ولایت نامعلوم است؟» مرغ هلندی چون حرف زور توی کتش نمی رفت همچنان اصرار داشت که خرگوش و خانواده اش باید خانه او را ترک کنند. اما خرگوش هم همچنان حرف خودش را می زد.

مرغ هلندی گفت: «اصلا نه حرف من نه حرف تو. بیا برویم پیش گربه زاهد تا او بین ما قضاوت کند.» خرگوش پذیرفت و با هم رفتند پیش گربه. گربه تا صدای در را شنید از جایش بلند شد و عبادت را شروع کرد. چند ساعتی طول کشید تا عبادت گربه به پایان رسید. رو کرد به مرغ هلندی که برافروخته تر بود و گفت: «چی شده اخوی؟» مرغ هلندی کل داستان را برای گربه زاهد تعریف کرد. گربه کمی فکر کرد. گفت: «پس چهار سال پیش بود؟» مرغ هلندی گفت: «بله جناب گربه» گربه گفت: « چند ماه بعد از اینکه شما جنگل را ترک کردید قوانین به کلی عوض شد. جناب شیر دستور دادند زمین ها و خانه های بلا استفاده جز اموال عمومی حساب بشود. خانه شما هم جز ساختمان هایی است که ما چندبار در روزنامه های کثیر الانتشار برای مالکش آگهی فراخوان چاپ کردیم تا بیاید و تعیین تکلیف بکند اما نه شما آمدید نه آقای خرگوش. اما حالا که خودتان با پای خودتان آمده اید باید بدانید که این خانه متعلق به جنگل است و هیچ کس حق ندارد از ان استفاده شخصی بکند. شما هم بروید فکر جای دیگری باشید. خانه اصلی انسان جهان آخرت است عزیزان من این دنیا خانه ویرانی است»

مرغ هلندی و خرگوش از اینکه یک نفر عادل توانسته بود بین آنها قضاوت کند خوشحال بودند. هر دوتایشان به قضاوت گربه زاهد تن دادند و اسبابشان را جمع کردند برای پیدا کردن خانه جدید. اما چون نرخ تورم در جنگل بالا بود و بازار مسکن هم کساد شده بود هنوز موفق نشدند خانه جدیدی برای خودشان بخرند. آقای گربه که خودش از دست اندرکاران شورای جنگل نشینان خوشفکر بود، پیشنهاد داد از کنار خانه مرغ هلندی یک جاده رد کنند و پروانه ساخت مرکز تجاری دوازده طبقه در کوچه هشت متری را جای خانه مرغ هلندی اخذ کرد و الان پسر و عروسش دارند در مرکز تجاری «گربه پارسا» چند لقمه نان حلال سر سفره فرزندانشان می برند.

بالا رفتیم غوغ بود پایین اومدیم غوغ بود وسطش هم غوغ بود. ما از این داستان نتیجه می گیریم آدم نباید مسافرت برود اگر رفت برگشت دید توی خانه اش یک نفر دیگر نشسته باهاش کنار بیاید و چیزی نگوید!


محله چینی ها

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ





نواه کراس: تو دقیقا از من چی می دونی؟ بشین


گیتس (جک نیکلسون): اینکه شما ثروتمندید و اینقدر محترم هستید که نمیخواید اسمتون توی روزنامه ها چاپ شه


نواه کراس: البته که من محترم هستم. من پیرم.  سیاستمدارا، ساختمونای زشت و فاحشه ها هم اگه زیاد دووم بیارن محترم می شن





+ «شب نشینان جهنم، تنها قربانیان آتشِ سوزانش نیستند که برافروزندگان این آتش نیز هستند.» این جمله در نقد فارسی در نقد فیلم نوشته شده بود.


Chinatown 1974/ Roman Polanski

شب ششم؛ «زنی در برلین»*

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ق.ظ

A Woman In Berlin



* نام آلبوم طراحی های بی ناموسی!

شب پنجم؛ کلیدر

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۱ ق.ظ
...در من چیزی کم بود و در این زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و این زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم یا زود. هر چه بود به موقع نیامدیم...

کلیدر/ جلد ده


شب چهارم

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۹ ق.ظ

بعضی وقت ها شبیه احمق ها می شوم.. هم قیافه ام هم حرف زدنم هم همه چیزم... فکر می کنم برای همه گاهی پیش می آید... بعد که این حس می گذرد پیش خودم خجالت می کشم و سرشکسته تر می شوم انگار... دریغا.. سرافرازای نزد خویش... و زنهار... شکستن نزد چشمهای خویش...

شب سوم

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۹ ق.ظ

شب که به نیمه می رسد دیگر چشم هام روی هم بند نمی شوند. هم پاهام بد عادت شده اند. پاورچین پاورچین خودم را از خانه بیرون می کشانم به سیاهی خیابان... سیگار می کشم و نمی دانم چه ام است. بیم چه دارم و دلهره چه... راه می روم تا پشت شب بلرزد. بعد سکوت و خنکا همه جا را پر از بوی انجیر می کند... قرار می گیرم. برمی گردم... خیال ادمی چه نازک است و خواب چه دور و من همین را خوشتر دارم این شب ها...


جنون...

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۲۷ ق.ظ

"قربانی را پیش پای قهرمان می کشند، نه پشت پا... قربانی پشت پا مال اموات است..."

چند وقت پیش رضا امیر خانی بهمراه تیم مستند سازی  سفری داشت به عراق. هدفش هم گویا ثبت لحظاتی بود در خط نبرد با داعش. امیر خانی یک جایی در خاطراتش از ابومصطفی نامی و خانواده اش می گوید. می گوید در راه ماشین ابومصطفی که خانواده اش را در آن نشانده بود اسیر داعش می شود. ابومصطفی خودش در بشیر مانده بود برای دفاع. "دخترها  را در دم می کشند و همسر و دو پسر را به اسارت می برند".... یکی از پسرهایش شش سال داشت و داعش او را به مرکز تربیت کودکان انتحاری فرستاد...
 فکرش را بکنید... یک لحظه انسانها تمدن و پیشرفتهایش را جوری تصور کنید که کودکان را اسیر می کنند و برای عملیاتهای انتحاری به مدرسه میفرستند. یک عده هم در این آتش هیزم میریزند و درش می دمند.... این همان نیست که فوکو میگفت؟ تاریخ جنون!... به یقین برای آدم هایی که توی نقشه گم شده اند این حرفها به جایی نمی رسد. این کودکان..

+خوبی ادمیزاد این است که انقدر هم معصوم نیست که آدم نتواند برایش آرزوی مرگ بکند!